خرید بک لینک

تلفن را برداشتم گفت ببين اين ها را توی سررسیدم نوشته ام ، سررسید برای سال 86 بوده . از خدا دختری خواسته ام شبیه تو ، که انگشتان بلندی داشته باشد ، که رنگ چشم هایش بی مانند باشد ، که خنده هایش بی مهابا باشد ، و اشک هایش زیر و رویم کند ... گفت میبینی ؟! خدا گاهی عشقش می کشد همانی را می دهد که می خواهی . گفت همه چیزم را از دست دادم ، کار ، پول ، هرچه داشتم و نداشته ام . اما سپردم خدا تو را از من نگیرد مابقی را می شود جمع و جور کرد . بهترینش را . زندگی ست خب ناهمواری دارد از دست دادن تو اما نا همواری نیست یک جور نابودی ست .آمدم بگویم نه ! گفت هیس .... فقط گوش کن . غروب است . هوا غبار آلود ... احساس می کنم پدر و مادرم از من دلگیرند ، حق دارند خب . امیدم به آخر هفته بود به کاری که یک ماه است برایش دویدم اما دیدی که چه شد ؟! انگار دنیا می خواهد به اطرافیانم ثابت کند درست فکر می کنند . که من از این همه گرفتاری گزیده ی ککی نشده ام . بی خیالم . فقط به تو بگویم خامی کرده ام ، یک جاهایی بد بوده ام ، بلند هم پریده ام اما تو بدان تن به رخوت نداده ام نمی خواهم بدهم . اشتباه كرده ام اندازه موهاي سرم،همه آدم ها اشتباه می کنند اما تشت رسوایی همه آدم ها از بام به زمین نمی افتد و مال من افتاد . افتاد و ذره بین ها یکی یکی بیشتر شدند و عیوب من بزرگتر دیده شد . شاید با تاخیر اما بلند می شوم . تو همان گوشه کنار ها بایست . پشت درخت ها قایم شو و نگاهم کن . یا وانمود کن نگاهم می کنی ! تا جان بگیرم تا بلند شوم . فقط بخاطر خودم فقط به خاطر تو .... بغض کرد و گفت اذان می گویند می خواهم بروم ... سبک شده ام . صدای نفس هایت از راه دور مسکن ِ این خسته ی خراب . بمان و نابودی ام را رقم نزن .
تلفن را گذاشتم و به چشمهايم اجازه دادم ببارد ...

+ بابونه کوهی |

برچسب: نویسنده: غزل اکبری‌نژاد تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:32

صفحه بندی